مدام تکرار می کرد: از کجا مطمئنی قبلش به آدم هشدار نداده بود داری وقتت را پای این بهشت تلف می کنی؟ مطمئن نبودم و یک پاکت فکر و خیال که رویش تصویر دو ریه دارد کشیدم روی سرم. این پاکت های جدید که آدم ها می سازند کلاه های خوبی هستند برای قاضی شدن. حتی به جای جلاد هم عمل می کنند! ریه هایم که درد می گیرند مطمئن می شوم صبح فردا مرده ها بهتر بیدار می شوند از خوابی که من رفته ام. به آدم ها –که لزوما تمام آدم نیستند و می توانند بخشی از یک آدم باشند- هیچ ربطی ندارد که اینجا پایگاه چندم نیروی هوایی است و من دارم تمرین پرواز تدریجی به دنیایی دیگر را به طور کاملا شبانه برای خودم تکرار می کنم. اما تو هی غر می زنی: حوا هم باید به آدم حق انتخاب تحریف شده ای داده باشد! من که حوا نیستم. تو هم اینقدر تکرار نکن: تو یکبار آدمت را دو دستی به عزرائیل بخشیدی! اصلا خدای خوبی نیستم حالا که چی؟
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی
|

ما دزد خوبی نیستیم برای هم. قبول کن و هی از دیوار خودت بالا نیا. تو باید پشت بام باشی برای ستاره ات. من هم سایه تو هستم و باید یادم باشد خانه های دیوار به دیوار، هرگز رودرروی هم نمی نشینند توی کافه ها. ما فقط می توانیم گاهی سرمان را روی شانه هم بگذاریم و زلزله درست کنیم. شاید سیل هم خودش بیاید و خودکشی کنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی
|

چرا نپرسیدم پدر کجاست؟ سنگ تراش های سفید شده از گرد کنار مادرم با چادر سیاه و اشکهای بی رنگ. پدربزرگ! جهاز دخترت به رنگ روز مبادا بود. اما چوب حراج هم خاک سیاه را سفید نکرد. شاید پوسیده بود بوم خشک خدا زیر آفتاب زرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی
|

باد که می وزد؛ ابرها دست تکان می دهند به آرامی برای زمین. قصه تمام شد. پائیز، به همین سادگی رسید و در یک شب سیاه سفید شدند تمام برگهای سبز. *** از آمده ام بگو از چرا، نه. کسی نپرسید گلی که ندای زمین را به آسمان برد چرا قرمز بود؟ از رفته است بگو از چرا، نه. *** وقت خوبی نیست. حوصله ساعت ها از روی دیوار سر رفته است و زمان مدام خودش را تکرار می کند تا دیروز. ساعت ها جذام گرفته اند و نیمه راست شان را از دست داده اند. اما هنوز عقربه های هرزه روی هوا می چرخند. ساعت به وقت خدا از 10 گذشته است. ما به وقت جذام هرگز به صبح نمی رسیم. اذان بگو.
+
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی
|

به زوزه می شکند:
"راهم بده."
در بسته می شود
و سرگذشت عجیبی
عبور می کند
به آرامی،
از کنار پنجره.
"این تخت شماره 5 نیست؟"
چقدر شبیه خودش بود
وقتی با صدای بلند
به همه سلام می رساند.
فردا کجاست
که این همه دیر می رسد؟
ناله می کند باد
در گلوی فشرده شکاف ها ...
"فردا کجاست؟"
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی
|

کجا
برای کفشها
چه فرقی می کند؟
جورابها مرده بودند
و بوی تعفنشان
از ساق هایم
بالا می آمد
زیرِ پیراهنی
که خودش را عقب می کشید
من نبودم
کلاه
انگشت اتهامش را
به سوی باد گرفت
و تو باور کردی.
+
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی
|

گم می شوی لای پرز فرشی که مادرت دارد پارو می کشد تا تو را بزرگ کند. روی دریای پشت بام شناور می شوی از چاه تا خیابان چند سال بیشتر نیست می توانی از نو بزرگ شوی توی جوی کوچه ها وقتی عمه ها ارث برادری شان را طلب می کنند.
+
نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی
|
